مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

340

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تمامت حكايت بنوشتند و بيادگار بگذاشتند . حكايت اردشير و حيات النفوس و از جمله حكايت‌ها اينست كه : در شهر شيراز ، پادشاهى بود بزرگوار كه سيف اعظم شاه نام داشت . و او را سال بر پيرى رسيده ولى از فرزند ، بهره‌اى نداشت . حكيمان و طبيبان را حاضر آورده ، بايشان گفت : مرا عمر بپايان رسيده و از پسرى بهره‌مند نگشته‌ام كه پس از من مملكت و رعيت نگاهدارد . گفتند : اى ملك ، ما از بهر تو معجونى بسازيم كه او ترا سودمند افتد . پس ايشان معجونى بساختند . ملك او را به كار برد . بقدرت خداى تعالى ، زن ملك آبستن شد . چون زمان آبستنى بپايان رسيد ، پسرى قمرمنظر بزاد و او را اردشير نام نهاد . او را تربيت همىدادند تا اينكه بزرگ شد و علم و ادب بياموخت و پانزده ساله گشت . و در عراق ، پادشاهى بود عبد القادر نام و دخترى داشت پرىروى كه او را حيات النفوس ميگفتند . و آن دختر ، مردان ، ناخوش ميداشت و كسى در نزد او نام مردان نميتوانست برد . بسيارى از ملوك اكاسره ، او را خواستگارى كردند .